
با خود انديشيدم؛
شايد من نيز همانند اين طبيعتم
و قلبم تا زماني كه زندان خاطرات تلخ است، ميزبان بهار نخواهد شد
دلم لرزيد. چگونه فراموش كنم
اما... گذشت سادگي نيست، فراموشي نيست
بخشايش پيشكشي است براي قلب خود، كه سبك شود، كه آرامش يابد
دلم را از كينه ها و رنجش ها مي شويم، تا با وجودي مملو از مهر و پاكي، به استقبال نوروز بيايم
سبك و آرام، چون بهار
صداي قدم هايش را مي شنوم
آرام و سبك
طبيعت با عطر حضورش تازه مي شود
درختان جوانه مي زنند
پرنده ها نغمه خوان مي شوند
و رودخانه آواز حيات سر مي دهند
دنياي بي روح و يخ زده ي ديروز با نسيم دلنشينش چونان بهشت مي شود
و درختان تمام خاطرات سرد زمستاني را به يمن ورود بهار از ياد مي برند
نظرات شما عزیزان: